سلامی دوباره

سلام
من که ديگه از رو رفتم.هی کار پيش اومد و هی ما از وبلاگ نويسی زديم و هی هيچ احدی ناراحت نشد04.gif
به هر حال دهه آخر صفر-نمايشگاه مطبوعات-امتحانات ميان ترم تموم شد و من برگشتم.

****


امير رفيعی با تيربارش در فلکه فرمانداری خرمشهر ماند. راضی نشد شهر را ترک کند. دو سه هفته بعدفيلمش را تلويزيون عراق پخش کرد. بچه ها از توی بيمارستان داشتند ميديند. دو تا عراقی زير بازوهای امير را گرفته بودند و مي بردندش عقب.پايش هنوز هم می لنگيد. پيراهن کرمی رنگش هم از چند جا پاره شده بود.بردندش پشت ساختمان فرمانداری.بعد فيلم ديگر امير را نشان نداد.رفت سراغ جاهای ديگر.
هنوز هم خبری از امير نيست.

کتاب اشغال تصوير سیزدهم ـ روايت فتح

/ 17 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شكوفه ياس

سلام ياس زرد . ببخش که دور اومدم . قبلا هر کار می کردم صفحه وبلاگت باز نمی شد ! نمی دونم چرا ؟! ولی به هر حال حالا اومدم و هستم . خوشحالم از اينکه به کلبه حقير من سری زدی .... موفق و پاينده باشی . در پناه حق

mohammad-gom shodeye hichestan

سلام. از اينکه با شما آشنا شدم خيلی خوشحالم..خيلــــــــی :) من دانشجوی کامپيوتر دانشگاه آزاد ورودی ۷۹ هستم .انشالله باز هم بيشتر از اينها با هم آشنا می شيم :)

زهير

سلام.ما همينيم که هستيم داداش.هر جور راحتی فکر کن.

heaven

با عرض سلام و خسته نباشيد و تشکر از متن زيبايتان! چند وقتيه دلم می خواد بپيوندم به جمع وبلاگيای عزيز ولی تو انتخاب موضوع پاک گيج شدم! هر موضوعی به ذهنم می رسه يه عالمه وب در همون باب پيدا می کنم! خيلی ممنون می شم دوستان در انتخاب موضوع راهنماييم کنن! قبلا و قلبا ارMAILّّّ هاتون و نطراتتون ممنونم و متشکر! التماس دعا !

منتظر

نام خدا...انتظار مهم ترين موضوع جهانی...انتظار موضوعی که هاليوود و بازی های رايانه ای غربی به مقابله با آن پرداختن...انتظار موضوع روز جوونا که شعرا و سؤالاشون رو پر کرده....انتظار همون چیزی که بچه ها به خاطرش خودشون رو تو کرخه می انداختن و هزار جور مصیبت رو تحمل می کردن ...انتظار نقطه اميد مردم دنيا...و انتظار يه وبلاگ در مورد آقا امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشريف)...انتظار....انتظار....خوشحال می شم بيای و سر بزنی...در ضمن يه يادداشت در مورد شهيد مهدی آنيلی دارم اگه خواستی بخون و بلاگedoardo.persianblog.ir رو لينک کن...دست ها را به دعا برداريد/سوز دل چشم تري مي بايد/بوي پيراهن يوسف آمد/اشتياق پدري مي بايد...التماس دعا

منتظر

به نام خدا....يادداشت آخر شما را خواندم. موضوع جالبی اسنت ان شاء الله خدا به ما و شما توفیق دهد منتظر حقیقی باشیم....به ما گفتند باید رفت رفتیم/شما ماندید بعد از ما چه کردید....بعد از شهدا ما چه کردیم؟....التماس دعا

ميگم حالا ....

سلام به شما اولين بار هست که وبلاگ شما رو خوندم نوشته های جبهه و جنگ هميشه خوندنی هستن ... من اين روزها خيلی حال ميکنم با اسم قشنگ « محمد » مخصوصا که اراسته شده باشه با اسم زيبای « جهان ارا »‌ ..... از صميم قلب دوسش دارم خودش رو و شيرهای نری که مردن بيرون قفس رو ترجيح دادن به زندگی در قفس

نويد

سلام دوست عزيز خيلی زيبا بود .. مطالبی که نوشتید عالیست ... خوشحال میشم یه سریه هم به سراغ ما بیاین ..

خادم الزهرا

مهدی جان سلام ... ياس کبود کارش رو از نو شروع کرده و من با همکاری عبد الزهرا اونجا رو به را انداختيم من در نظرات قبلی پيامهای شما رو ديدم اومدم دوباره شما رو به اونجا بخونم ..ما رو خوشحال ميکنيد موفق باشيد