شهيد باکری

با بچه های مدرسه قرار بود بريم بازديد جبهه ها .شهيد صياد شيرازی جور کرده بود برای ما و يک مدرسه ديگر ولی روزهای آخر فهميده بود اون يکی مدرسه دخترانه است و لذا ما محروم شديم. از اونجايی که مدير جديی داشتيم پيگيری کرد و خودمان راه افتاديم. ولی برخی زير قولشان زدند. يک روز که مستاصل مانده بوديم ما را به پادگان شهيد مهدی باکری برد. راهمان ندادند ولی وقتی فهميدند پسر شهيد باکری همراهمونه نه تنها راه دادند بلکه يک نهار هم دادند و کلی عکس انداختند و خاطره از آقا مهدی گفتند.موقع رفتن مديرمان ما را جلو جلو فرستاد و بعد از چند دقيقه با عجله آمد و به راننده گفت زود حرکت کن.ديده بود خيلی نامرديه رفته بود گفته بود آقا مهدی اصلا بچه نداشته و اين پسر شهيد حميد باکری است. آنها هم نارا حت شده بودند و او هم با عجله بالا اتوبوس پريد و در رفتيمf.gif4.gif
b022.jpg

/ 13 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
FATEMEH

سلام = ممنونم برادر .

abolfazl

با عرض سلام و احترام: مؤمن خدا تقلب مثل اينکه در مدرسه ياد گرفته ای! جايزه ما چی شد!!!!!! غرض از مزاحمت تشکر از لطف و برادر نوازيتان بود. و همچنين تبريک عيد غدير خم. موفق باشيد.

متين

سلام.خيلي جالب بود.موفق باشي.يا علي!

abolfazl

با عرض سلام و احترام: فکر نکنيد که برای جايزه آمدم، نه آقا ! من می دانم که متقلب ها را جايزه ای در کار نيست! فقط دعای وب آدم را ناخود آگاه به اين طرف می کشد.

باقلوا

ممنونم که به من سر ميزنين و لطف دارين..

اميد

سلام .... من يه لوگو برای خودم طراحی کردم اگه ممکنه نظر خودتونو بدبد ممنون ميشم......منتظر باشيد انشا الله

abolfazl

با عرض سلام مجدد: آقا جايزه نخواستيم! برگرد بيا فرار نکن!!!!!!!!!!

FATEMEH

سلام = نيستی برادر !!

سارا

سلام آقا مهدی... خدا رحمت کنه شهيد حميد باکريو مهدی باکری رو.. راستش حميد باکری برای من مثل يک اسطوره است! ... مطلب جالبی بود... موفق باشيد

marmar

ها ها ها ها ها !!!! خيلی خاطره ی بامزه ای بود! عجب مدير باحالی!!! کاش نصيب ما ميشد! شاد باشی!