دل را زبيخودي سر از خود رميدن است*** آري علاج شوق گريبان دريدن است يا رب به كوي عشق گذر ده اسير دام***شيون براي عشوه او را خريدن است ياسي كه زرد گشته رخش از غم حبيب*** تقدير قصه دل آن نا شنيدن است

ياس زرد

 Ù†ÙˆØ§ÙŠ منتخب

 Ø¯Ø¹Ø§ÙŠ عهد



ياس زرد

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

قند عسل
دريچه‌اي به ملكوت
حاج حميد
روايت فتح
غريبستان
نجوا
ديده بان برج مينو
آبي آسموني
مجنون
زميني های آسمونی
نرگس
!! عقل كل !!
شهيد ادواردو آنيلي

 

شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٢

 

تا به حال امتحان کردين که دستتون روی شعله کبريت نگه داريد! چند لحظه بيشتر تاب نميارين و سريع دستون رو می کشيد کنار ........ در يک عمليات ؛ بايد از يه معبر می گذشتيم .. شب بود و ما هم در تير رس عراقيها کمين کرده بوديم .. تا معبر باز بشه .... عراقيها منور و.. دائما پرتاپ می کردند .. که يکی از اونها ميفته تو کوله پشتی علی عرب .. جوان ۱۶ ساله ای که همراه ما بود ... می خواست تکون بخوره و کوله رو در بياره که فرمانده فقط گفت.. علی جان ؛ تو رو به فاطمهء زهرا تکون نخور؛ اگه عراقيها ببينن ؛ همه بچه ها رو به خاک و خون ميکشن ... ... علی هم تکون نخورد .. در حاليکه کوله می سوخت .. اولش قران خوند تا آروم شه .. بعد چفيه رو تو دهانش کرد تا صداش از درد در نياد .. و همينطور می سوخت .... معبر باز شد ؛ و مامجبور شديم سريع بريم ... خط شکست ... برگشتم ببينم علی چی شد .. ديدم ..جز خاکستر چيزی از علی نمونده ......


آره .. علی جان .. تو اونقدر صبوری .. که می سوزی و به خاطر ديگران ؛ دم نمی زنی .. اما من به خاطر چند جمله .. می شينم و گريه می کنم .. و طاقت هيچی رو ندارم .. کاش يه کم صبر رو از شما ياد می گرفتم ........... کاش ....

 

 

يادم نيست اينو از کجا کپی کرده ام


پيام هاي ديگران ()

مهدي


خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]