دل را زبيخودي سر از خود رميدن است*** آري علاج شوق گريبان دريدن است يا رب به كوي عشق گذر ده اسير دام***شيون براي عشوه او را خريدن است ياسي كه زرد گشته رخش از غم حبيب*** تقدير قصه دل آن نا شنيدن است

اسلام عليک يا رسول الله - ياس زرد

 Ù†ÙˆØ§ÙŠ منتخب

 Ø¯Ø¹Ø§ÙŠ عهد



ياس زرد

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

قند عسل
دريچه‌اي به ملكوت
حاج حميد
روايت فتح
غريبستان
نجوا
ديده بان برج مينو
آبي آسموني
مجنون
زميني های آسمونی
نرگس
!! عقل كل !!
شهيد ادواردو آنيلي

 

جمعه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٢

اسلام عليک يا رسول الله

این چند روزه علاوه بر تمام مشکلات کاریم بحث روضه دهه آخر صفرمان تا ساعتهایی پس از شب درگیرم کرده است.انشائ الله بعد از دهه بیشتر وقت میگزارم.این متن را هم یکی از دوستان فرستاده

****



ساعتي است كه مدينه نبي در بيم و اميد است؛ چرا كه دغدغه شهر و مردمانش را بيماري پيامبر دامن زده است. همه آنهايي كه در انتظارند تا يكبار ديگر به اقتداي محمد(ص)، اداي فريضه اي داشته باشند، از خود مي پرسند: پس از او درهاي آسمان بر روي زمين بسته خواهد ماند؟ آنها بيرون از خانه رسول خدا اجتماع كرده اند و خواهان ديدار با اويند. با كسي كه از كوچه هاي مدينه، خاطرات تلخ و شيرين بي شماري دارد.
در اندرون خانه نيز، هر دلي به دغدغه اي مشغول است و هر سينه اي، از هوايي آكنده. هر كسي در انتظار چيزي است. در اين ميان آنچه بر فاطمه مي گذرد و آنچه علي را دل مشغول كرده، چيز ديگري است. آنها بر دو سوي بستر پيامبر نشسته اند و با حزني بلند، اين ساعات آخرين حضور پيامبر را طي مي كنند. آنها شاهدند چطور هر از چندي، ضعف كه بر محمد چيره مي شود، لحظات مفارقت را جلو مي اندازد. و مي دانند كه فراق، چه تمرين سخت تلخي است از دل كندن، براي دلي كه دلبندي دارد. و براي نگاهي كه در زمين و آسمان، عرش و فرش، صورت و معني، سير كرده است. و از ميان همه چيز و همه كس، جز يكي را در منظر نگاه خويش، نديده است. و اين سختي را هيچ چيز آسان نمي كند. و اين اندوه را هيچ چيز تسليتي نمي دهد مگر آنكه يار سر در گوش آدمي بگذارد و وعده دهد كه دوران هجران كوتاه است و روزگار وصل، نزديك. و فاطمه، به يك چنين وعده اي دل خوش مي كند: وگرنه جان شيفته او، تاب مفارقت از پدر را ندارد. علي را اما ساخته اند براي مصائب بزرگ. او حجت نوراني حق است، ليكن در اين معامله بازار تيز، هيچكس اعتنايي به حق علي ندارد، چرا كه حق همواره در انزوا ريشه مي بندد و در تنهايي مي بالد. اين را همه آن دقايقي مي گويند كه در ميان همه نزديكان آن جمع، روي سخن آخرين محمد، با علي است. و در پايان كار، اگر محمد دوست تر دارد تا حق علي را مكتوب سازد، از حب به علي و تأكيد بر بي همتايي اوست. و اگر از آن ميانه هيچكس تمكين رأي و نظر پيامبر را نمي كند، از بغض به علي و كمك به تنهايي اوست. راستي مگر علي كيست؟
در آن دقايق واپسين، كوبه در خانه را مي كوبند و دل فاطمه در سينه به تلاطم است. او با شتاب خود را به پشت درمي رساند تا ببيند كيست اينچنين با حزم و احتياط و در عين حال مستمر و پيگير، دق الباب مي كند. عربي است از اهالي باديه كه گويا براي عيادت رسول خدا آمده است.
پيامبر به اشاره دست مي خواهد تا در به روي او بگشايند و بعد با چهره اي متبسم رو به سوي علي مي كند و سر در گوش او، چيزهايي مي گويد كه هيچكس نمي شنود. آنها يك چند به نگاه و به نجوا با يكديگر حرف مي زنند تا آنكه علي خاموش مي شود و تاب تحمل از محمد برداشته مي شود. عرب باديه ديگر نيست. محمد بر سينه علي سرگذاشته و چشمهايش را فرو مي بندد. محمد آرام و به زمزمه كلمات استرجاع را مي گويد و علي مي داند ستاره احمد به جايگاه غروب خود نزديك گشته است. و وقت آن رسيده تا فاطمه را به جهت رحلت پدر تسلا بدهد.


پيام هاي ديگران ()

مهدي


خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]