دل را زبيخودي سر از خود رميدن است*** آري علاج شوق گريبان دريدن است يا رب به كوي عشق گذر ده اسير دام***شيون براي عشوه او را خريدن است ياسي كه زرد گشته رخش از غم حبيب*** تقدير قصه دل آن نا شنيدن است

شهيد باکری - ياس زرد

 Ù†ÙˆØ§ÙŠ منتخب

 Ø¯Ø¹Ø§ÙŠ عهد



ياس زرد

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

قند عسل
دريچه‌اي به ملكوت
حاج حميد
روايت فتح
غريبستان
نجوا
ديده بان برج مينو
آبي آسموني
مجنون
زميني های آسمونی
نرگس
!! عقل كل !!
شهيد ادواردو آنيلي

 

جمعه ٩ اسفند ،۱۳۸۱

شهيد باکری

هو الحی
راستش مدتی است خيلی سرم شلوغ است. امروز همينطور که داشتم برای يکی از دوستان طراحی ميکردم تلفنم زنگ زد. يکی از دوستان بود.پرسيد ميای بريم سالگرد حاج حميد و حاج مهدی باکری؟ کار را زمين گذاشتم که راه بيافتم ، دوستی که برايش طراحی ميکردم شاکی شد ولی روحم خيلی نياز داشت.
يک مجلس جمع و جور در منزل شهيد حميد باکری،صد نفر هم نميشدند. جالب اين که دکتر خرازی و حجه الاسلام يونسی هم با خيلی خاکی و بدون تشريفات در جمع نشستند وسط جمعيت. سخنران هم شروع کرد به توجه دادن آنها به دوری از دنيا، خيلی رک حرف ميزد. امشب بعد از مدتها دلم بوی مجنون و شلمچه گرفت.

***


اين هم جايزه آقا ابوالفضل بابت مسابقه قبلی:
خاطره از برادر رحيم صارمی:
هوا بارانی بود و جاده را آب برده بود.شام برای بچه ها نرسيده بود.
يکی از بچه ها رفته بود خط عراقی ها فلش جاده را به سمت خودمان برگردانده بود.يک ايفای عراقی هم اشتباهی به طرف ما آمد. بچه ها که گرفتندش پر بود از مرغ و چلوکباب.حميد آقا که مشکل را حل شده ديد با خنده گفت: بابا شما خيلی کارتان درست است.چرا هميشه از اين کارها نمی کنيد؟


پيام هاي ديگران ()

مهدي


خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]