دل را زبيخودي سر از خود رميدن است*** آري علاج شوق گريبان دريدن است يا رب به كوي عشق گذر ده اسير دام***شيون براي عشوه او را خريدن است ياسي كه زرد گشته رخش از غم حبيب*** تقدير قصه دل آن نا شنيدن است

شهيد باکری - ياس زرد

 Ù†ÙˆØ§ÙŠ منتخب

 Ø¯Ø¹Ø§ÙŠ عهد



ياس زرد

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

قند عسل
دريچه‌اي به ملكوت
حاج حميد
روايت فتح
غريبستان
نجوا
ديده بان برج مينو
آبي آسموني
مجنون
زميني های آسمونی
نرگس
!! عقل كل !!
شهيد ادواردو آنيلي

 

سه‌شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸۱

شهيد باکری

با بچه های مدرسه قرار بود بريم بازديد جبهه ها .شهيد صياد شيرازی جور کرده بود برای ما و يک مدرسه ديگر ولی روزهای آخر فهميده بود اون يکی مدرسه دخترانه است و لذا ما محروم شديم. از اونجايی که مدير جديی داشتيم پيگيری کرد و خودمان راه افتاديم. ولی برخی زير قولشان زدند. يک روز که مستاصل مانده بوديم ما را به پادگان شهيد مهدی باکری برد. راهمان ندادند ولی وقتی فهميدند پسر شهيد باکری همراهمونه نه تنها راه دادند بلکه يک نهار هم دادند و کلی عکس انداختند و خاطره از آقا مهدی گفتند.موقع رفتن مديرمان ما را جلو جلو فرستاد و بعد از چند دقيقه با عجله آمد و به راننده گفت زود حرکت کن.ديده بود خيلی نامرديه رفته بود گفته بود آقا مهدی اصلا بچه نداشته و اين پسر شهيد حميد باکری است. آنها هم نارا حت شده بودند و او هم با عجله بالا اتوبوس پريد و در رفتيم


پيام هاي ديگران ()

مهدي


خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]