دل را زبيخودي سر از خود رميدن است*** آري علاج شوق گريبان دريدن است يا رب به كوي عشق گذر ده اسير دام***شيون براي عشوه او را خريدن است ياسي كه زرد گشته رخش از غم حبيب*** تقدير قصه دل آن نا شنيدن است

يا انيس النفوس السلام السلام - ياس زرد

 Ù†ÙˆØ§ÙŠ منتخب

 Ø¯Ø¹Ø§ÙŠ عهد



ياس زرد

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

قند عسل
دريچه‌اي به ملكوت
حاج حميد
روايت فتح
غريبستان
نجوا
ديده بان برج مينو
آبي آسموني
مجنون
زميني های آسمونی
نرگس
!! عقل كل !!
شهيد ادواردو آنيلي

 

پنجشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸۱

يا انيس النفوس السلام السلام

نه خوابم، نه بيدارم. نمىدانم كجا هستم. هر چه نگاه مىكنم چيزى نمىبينم. فقط خودم هستم و خودم. نه آسمانى پيداست و نه زمينى. هيچ چيز نيست. انگار دست و پايم را بسته اند. هيچ كدام حركت نمىكنند. سرم سنگين است؛ انگار با ميخ آن را به زمين كوفته اند. هيچ چيز پيدا نيست. از كسى خبرى نيست. يكدفعه بادى مىوزد و نمىوزد و پرده هاى تور توى هوا تكان مىخورد و كسى آهسته به طرف من مىآيد و نمىآيد.

هنوز نمىدانم. كسى مىآيد مىخواهم بلند شوم، نمىتوانم. دست و پايم حركت نمىكنند. سرم را از درد نمىتوانم بلند كنم. چشمهايم مىگردند تا كسى را اگر مىآيد، ببينم. چشمهايم به جاى دهانم فرياد مىكشند. كمك مىخواهند. كسى مىآيد؛ هاله اى از نور. شايد نور نيست. نمىدانم چيست. مثل خورشيدى مىدرخشد. مثل ماه مىتابد. مىآيد؛ نزديك و نزديكتر. مىخواهم بلند شوم. هيچ كس نيست كمكم كند. كسى مىآيد. نزديكتر مىشود. برقى درخشنده تر از خورشيد بر چشمم مىتابد. چشمهايم را مىبندم. صدايى نرم، صدايى دور و نزديك مىگويد: چشمهايت را باز كن...

دوباره مىگويد. آهسته چشمم را باز مىكنم. كسى است با عمامه اى سفيد و لباسى سفيد و چهره اى كه فقط نور است و نور. من او را نمىشناسم. عطرتنش همه جا را پركرده. مىخواهم به احترامش بلند شوم و جلو بروم. نمىتوانم. مىترسم اگر قدمى بردارم، او هم قدمى دور شود؛ اما او پيش مىآيد و مىگويد: برخيز!

چشمهايم مىگويند: نمىتوانم.

او قدمى جلوتر مىآيد. دست بر پيشانىام مىكشد. ناگهان چيزى مثل رود در تنم جارى مىشود. خنكى انگشتانش، سوز سرم را مىبرد. احساسى از مغز سرم تا نوك انگشتانم مىخزد. كم كم دستهايم به حركت در مىآيند. بدنم سبك مىشود. لبهايم مىلرزند؛ اما كلمه اى نمىتوانم به زبان بياورم. اشك از چشمم مىجوشد. مىخواهم او را كه مىشناسم، صدا كنم، نمىتوانم. او دوباره دستى بر سرم مىكشد. سنگينى سرم مىرود و او از من دور مىشود. دستهايم را بلند مىكنم. تمام بدنم، چشم، دست، پا و سر، نيرو مىگيرد. با تمام توانم فرياد مىكشم: يا امام رضا! امام رضا... !

او دور مىشود. بدنم مىلرزد. تشنج مىگيرم. كسى مرا محكم در آغوش مىگيرد. صداى گريه مىآيد.

ـ آرام باش دخترم! آرام بگير! منم.

صداى بابا را مىشناسم. بغضم مىتركد. هق هق مىكنم. كسى آب توى دهانم مىريزد. چشمم را باز مىكنم. دور و برم پر از آدمهاى سفيد پوش است. فرياد مىكشم. آنها را عقب مىزنم تا شايد باز امام رضا را ببينم.

جيغ مىكشم: امام رضا! امام رضا!... من امام را ديدم.

مامان به خاك مىافتد. بابا فرياد مىزند: خدايا شكرت! بعداز سه روز به هوش آمد.

همه گريه مىكنند و من گريه مىكنم. مىگويم: بلندم كنيد! مىخواهم بروم حرم.

مرا بلند مىكنند وكنار پنجره مىبرند؛ روبه حرم. همه گريه مىكنند. بابا مىلرزد. همه مىگويند: السلام عليك يا على بن موسى...!

http://www.imamreza.net



پيام هاي ديگران ()

مهدي


خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]