دل را زبيخودي سر از خود رميدن است*** آري علاج شوق گريبان دريدن است يا رب به كوي عشق گذر ده اسير دام***شيون براي عشوه او را خريدن است ياسي كه زرد گشته رخش از غم حبيب*** تقدير قصه دل آن نا شنيدن است

لبخند بزن بسيجی - ياس زرد

 Ù†ÙˆØ§ÙŠ منتخب

 Ø¯Ø¹Ø§ÙŠ عهد



ياس زرد

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

قند عسل
دريچه‌اي به ملكوت
حاج حميد
روايت فتح
غريبستان
نجوا
ديده بان برج مينو
آبي آسموني
مجنون
زميني های آسمونی
نرگس
!! عقل كل !!
شهيد ادواردو آنيلي

 

پنجشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸۱

لبخند بزن بسيجی

بچه ها طبق آداب جبهه روي چهار تكه كاغذ كلمات اسير، مجروح، شهيد، سالم را نوشته ، هر كس يكي را برداشت فرد «سالم» گفت: بله، اگر قرار باشد ماهم شهيد شويم، چه كسي از كيان اسلامي محافظت كند؟ معلوم است مابراي خدا مهم هستيم ، شايد هم بايد در خليج فارس آمريكا را سرجايش بنشانيم. شخصي كه كلمه «اسير» به او افتاده بود مي گفت: من چاه كن بودم آقا آمده بودم جبهه چاه کني! نمي دونستم اونا سنگره و از داخل اونا بعثيهاي مظلوم و بيگناه رو مي زنن. انا دخيل انا دخيل. شخصي كه قرار بود زخمي باشد در حالي كه با دست روي پايش مي زد گفت: غير ممكن است ننه ام قبول کنه! مي گويد بچه ام را صحيح و سالم تحويل دادم همانطور هم تحويل مي گيرم . نفر آخر كه كلمه «شهادت» را برداشته بود سرش را روي ديوار گذاشته و گريه مي كرد و مي گفت : چقدر بابام گفت نرو، نرو، من گوش نكردم ، حالا اگر شهيد بشوم، بابام من را مي كشد.


پيام هاي ديگران ()

مهدي


خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]