دل را زبيخودي سر از خود رميدن است*** آري علاج شوق گريبان دريدن است يا رب به كوي عشق گذر ده اسير دام***شيون براي عشوه او را خريدن است ياسي كه زرد گشته رخش از غم حبيب*** تقدير قصه دل آن نا شنيدن است

ژنرال - ياس زرد

 Ù†ÙˆØ§ÙŠ منتخب

 Ø¯Ø¹Ø§ÙŠ عهد



ياس زرد

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

قند عسل
دريچه‌اي به ملكوت
حاج حميد
روايت فتح
غريبستان
نجوا
ديده بان برج مينو
آبي آسموني
مجنون
زميني های آسمونی
نرگس
!! عقل كل !!
شهيد ادواردو آنيلي

 

جمعه ٢٢ آذر ،۱۳۸۱

ژنرال

ژنرال ، اسم آن نگهبان را گذاشته بوديم ژنرال، عصبانی شده بود در را باز کرد آمد تو. تهديد کرد که اگر ساکت نشويد ميزنمتان. حليمه داد زد ٬ هان چيه ، کيو ميترسونی؟٬ نتوانست گستاخی او را تحمل کند.در سلول را پشت سرش بست و با کابلی که همراهش بود افتاد به جان ما، مثل ديوانه ها به سر و صورتمان ميزد و عربده ميکشيد.من تا ميتوانستم هر اتفاقی ميافتاد بلند بلند ميگفتم تا زندانيان ديگر بشنوند.معصومه را کنج گير آورده بود و ميزد. حليمه هميشه ناخن هايش را بلند نگه ميداشت و ميگفت ٬ميخواهم اگر عراقی ها به ما حمله کردند چشمشان را در بياورم ٬ يکدفعه حليمه دويد و چنگ انداخت در صورتش. معصومه هم پريد کابل را از دست ژنرال گرفت و شروع کرد به زدن او. او هم تا ديد هوا پس است از آنجا زد بيرون. به معصومه گفتم ٬زود کابل را بيانداز بيرون. ٬ اگر ميامدند ، مدرک جرم دست ما بود. کتک که خورده بوديم محکوم هم ميشديم.صورت و بدنمان زخمی شده بود. من ناخنم افتاده بود و خون ميآمد. جای کابل روی صورت حليمه کبود شده بود . باخون دستم روی دريچه نوشتم الله اکبر ، لا اله الا الله ميخواستم هر کس دريچه را باز کرد بيند....

****



چون دوستان خيلی خوششان آمده بود يک تيکه ديگر از کتاب دوره درهای بسته که خيلی جالب بود را نوشتم ولی نه تا آخرش هم وقت تایپشو نداشتم هم گفتم بلکه برويد کتابش را بخريد


پيام هاي ديگران ()

مهدي


خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]