دل را زبيخودي سر از خود رميدن است*** آري علاج شوق گريبان دريدن است يا رب به كوي عشق گذر ده اسير دام***شيون براي عشوه او را خريدن است ياسي كه زرد گشته رخش از غم حبيب*** تقدير قصه دل آن نا شنيدن است

... و او اينگونه بود - ياس زرد

 Ù†ÙˆØ§ÙŠ منتخب

 Ø¯Ø¹Ø§ÙŠ عهد



ياس زرد

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

قند عسل
دريچه‌اي به ملكوت
حاج حميد
روايت فتح
غريبستان
نجوا
ديده بان برج مينو
آبي آسموني
مجنون
زميني های آسمونی
نرگس
!! عقل كل !!
شهيد ادواردو آنيلي

 

دوشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۱

... و او اينگونه بود

«حميد باكري از آلمان آمده.» اين را امروز توي دانشگاه شنيده بود. پس چه‌طور تا به حال او را نديده است؟ چه‌طور مريم چيزي نگفته؟ برف‌ها را كه از تميزي زير پايش قرچ قرچ مي‌كرد، با نوك كفشش به هم ريخت. كيفش را از شانه‌اش برداشت و مثل كوله‌پشتي انداخت پشتش. بعد، همان‌طور كه سرش به آسمان بود ـ خوشش مي‌آمد برف‌ها بخورد توي صورتش ـ پيچيد توي كوچة‌خودشان. فكر كرد نكند كسي او را ببيند؛ و سرش را راست گرفت. آن‌وقت حميد را ديد؛ سرش را فرو برده بود توي يقة كاپشنش و دست‌هايش را كه دراز بودند، توي جيب‌هايش قايم كرده بود. حتماً سردش بود، اما تند راه نمي‌رفت. فاطمه ذوق‌زده خنديد و براي او دست تكان داد. فراموش كرده بود حميد چه‌قدر خجالتي است. داد زد «حميد آقا؛ سلام!»
خيلي خوشحال بودم كه صحيح و سالم بود. زنده بود. من برادر نداشتم، به او احساس نزديكي مي‌كردم. ساده بودم. فكر مي‌كردم همة مردها مي‌توانند برادر آدم باشند. البته حميد با همة مردها فرق داشت. من دوستش داشتم. برايش نگران مي‌شدم. از اين كه صدمه ببيند مي‌ترسيدم. رفت و آمدهامان خيلي نزديك بود. از آلمان كه مي‌آمد، هميشه برايم كتاب مي‌آورد؛ يا اعلاميه‌هاي امام. از وقتي هم رفتم دانشگاه و شدم دانشجوي مذهبي و انقلابي، كه اين نزديكي بيش‌تر شد. حالا ديگر همفكر بوديم. قبل از آن، من در عالم ديگري بودم. فكر و ذكرم اين بود كه مهندس شوم؛ جيپ داشته باشم و بروم اين‌ور آن‌ور. مادرم مي‌گفت «آشپزي ياد بگير.» گوش نمي‌كردم. مي‌گفتم «من كلفت و نوكر مي‌گيرم. آشپزي ياد بگيرم چه كار؟» تأثيرات سينما بود شايد. حتي يك‌بار اصرار كردم به بابا كه بگذارد بروم خانة جوانان؛ براي آمادگي كنكور. بابا رفت آنجا را ديد. گفت «نه؛ حق نداري! تو آنجا نمي‌روي، آنجا جاي شماها نيست.»
بعد، سال اول دانشگاه كه شروع كردم كتاب‌هاي شريعتي را خواندن، همه چيز عوض شد. ديگر به دين طور ديگري فكر مي‌كردم. حال يك تشنه را داشتم. ولع عجيبي پيدا كرده بودم براي خواندن و فهميدن. دوست داشتم همه چيزم بر اساس اسلام باشد؛ نفس كشيدنم، زندگي كردنم.
سال دوم ديگر سفت و سخت مذهبي شدم؛ روسري بستم و شدم محجبه؛ مانتو تا سر زانو، روسري‌هاي بزرگ كه گره مي‌زديم زير گلومان و شلوار لي.
با همة‌ اينها، حميد باكري در دنيا آخرين كسي بود كه فكر مي‌كردم با او ازدواج كنم. يك روز تلفن كرد خانه‌مان؛ گفت با من كار دارد. خيلي وقت‌ها تلفني با هم صحبت مي‌كرديم، اما آن روز تعجب كردم. آن موقع حميد پاسدار شده بود. اوايل انقلاب بود. فكر كردم لابد اسم مرا در گروهي ديده، سؤال سياسي دارد از من. بعد حدس زدم بخواهد به واسطة من از يكي از بچه‌هاي دانشگاه خواستگاري كند. رفتم. خانة خواهرش بود. آمد؛ خيلي مرتب و مؤدب نشست روبه‌روي من، گفت «مي‌خواهم از شما درخواست ازدواج كنم.»
من نتوانستم جلوي خودم را بگيرم و زدم زير خنده. حميد باكري آرام، ساده، بي‌زبان؛ آن‌وقت من؟ حاضر جواب، شلوغ، پررو. از اين كه جرأت كرده بود اين را بگويد خوشم مي‌آمد. بعد ديدم او خيلي جدي است. گفتم «حميد آقا! اجازه بدهيد بروم بيرون، بر مي‌گردم.» و زدم بيرون.
خوابگاه بچه‌ها همان روبه‌رو بود. رفتم آنجا. هركس ماجرا را مي‌فهميد تعجب مي‌كرد. ظاهراً ما اصلاً با هم جور در نمي‌آمديم. اما همه دوستش داشتند. دخترها مي‌پرسيدند «فاطمه! مي‌خواهي چي بگويي؟»

گفتم «معلوم است. نه! حميد مثل برادر من است.» اما وقتي مي‌پرسيدند «مطمئني؟» نمي‌دانستم. مطمئن نبودم. مادرم كه ماجرا را فهميد، گفت «واي فاطمه! حميد خيلي پسر خوبيه.»
يك هفته‌اي گذشت. با خودم فكر كردم ما در بعضي مسائل سياسي با هم اختلاف نظر داريم. به او مي‌گويم من با بعضي نظرات سياسي تو مخالفم و تمام. رفتم و همين را گفتم. چشمتان روز بد نبيند؛ آن‌قدر حرف زد، حرف زد. هوا هم سرد بود و ما هم بيرون بوديم ـ توي محوطة دانشگاه ـ نصفش را گوش كردم، نصفش را اصلاً نفهميدم چي گفت. خودش خيلي جدي بود. يادداشت‌هايي با خودش آورده بود كه كمي از آن انتظاراتي بود كه از من داشت، يا لابد از هر دختر ديگري كه مي‌خواست با او ازدواج كند. بقيه هم در مورد خودش بود. نشسته بود ـ قبل از آن كه برود آلمان ـ تمام قوت و ضعف‌هاي شخصيتش را آورده بود روي كاغذ. به قول خودش مي‌خواسته وقتي پايش رسيد آلمان يادش نرود كيست و براي چي آمده. به من گفت «ببين فاطمه! مهم اين است كه جفتمان اسلام را قبول كنيم و با آن زندگي كنيم. بقية مسائل سياسي نظرند؛ نظرها هم براساس واقعياتند نه حقيقت‌ها. واقعيت هم كه هر روز عوض مي‌شود. پس اگر حقيقت را قبول كنيم، با واقعيت‌ها مي‌شود يك جوري كنار آمد.»
بعد از اين شروع كردم فكر كردن. آن‌وقت‌ها متشرع‌تر بودم. با خودم گفتم «بايد براي رد كردن حميد باكري يك اشكال شرعي پيدا كنم كه اگر آن دنيا از من پرسيدند حميد را چرا رد كردي، جواب داشته باشم.» اما آن اشكال شرعي را پيدا نكردم. فكر كردم او نبايد درخواست مي‌كرد؛ حالا كه كرده من بايد جواب جدي برايش داشته باشم.
حميد هميشه ادايم را درمي‌آورد؛ مي‌گفت جوابت مثل خانم بزرگ‌ها بود «ببينيد! من مي‌خواهم با كسي ازدواج كنم كه زندگي با او مرا يك قدم به تكامل نزديك‌تر كند.» واقعاً هم نيتم اين بود؛ نيت هر دومان بود كه به سوي انسان كامل شدن برويم. باورمان شده بود كه مي‌شود اين كار را كرد. دكتر شريعتي آمده بود علي و فاطمه را از آن بالا آورده بود و قابل دست‌رسشان كرده بود. باورمان شده بود كه ما هم مي‌توانيم؛ خانة ما هم مي‌تواند خانة علي و فاطمه باشد.
يادم هست من توي اتاقم يك عكس از «چه‌گوارا» زده بودم، يك عكس از شريعتي. مي‌خواستم روزي يك‌بار يادش بيفتم؛ يك فاتحه برايش بخوانم. احساس مي‌كردم او مرا به اينجا كشاند؛ برايم سؤال ايجاد كرد؛ شايد هم حقيقت‌ها را به من نداد، اما گفت كه اشتباه مي‌كني.
حميد ضربي به انگشت سبابه‌اش كه روي عكس بود داد؛ انگار مي‌خواست كلاه چه‌گوارا را از سرش بيندازد. گفت «خب؛ شريعتي قبول! چه‌گوارا را چرا زده‌اي؟»
فاطمه نگاهي به عكس كرد، نگاهي به او. داشت چيزهايي را كه مي‌خواست بگويد مزمزه مي‌كرد. مطمئن نبود بتواند حميد را قانع كند. گفت «خب به نظرم چه‌گوارا يك انسان كامل بود. يقين دارم امثال او اگر اسلام را مي‌شناختند، مي‌آمدند طرفش.»
حميد با سيم تلفن كه تاب برداشته بود داشت بازي مي‌كرد و فاطمه حس كرد خنده‌اش را با بدجنسي پشت لب‌هايش نگه داشته. وقتي ديد او ساكت شده گفت «فاطمه! اينها را بياور پايين. اگر قرار باشد تو عكس اينها را بزني، من هم عكس بقيه‌اي را كه برايشان احترام قائلم مي‌آورم مي‌زنم؛ آن‌وقت اينجا مي‌شود نمايشگاه. پس تو بياور پايين تا من هم بقيه را نياورم.»
فاطمه چيزي نگفت، اما اخم كرد. اين‌بار حميد خنده‌اش را نخورد. گفت «آخر همه كه از من و تو نمي‌پرسند چرا اين كار را كرده‌اي كه آن‌وقت تو همة اين چيزها را كه الان براي من گفتي بگويي. آنها همين را كه ديدند مي‌گويند بله؛ فلاني هم! آن قضاوتي را مي‌كنند كه خودشان دلشان مي‌خواهد. چه كاري است كه مردم را به تهمت و افترا بيندازيم؟»

به حرف‌هايش اعتماد كردم؛ اعتماد كردم كه يك راهي را مي‌توانم با او شروع كنم و تا آخر بروم. البته اين ماجرا مال بعد از ازدواجمان است، اما وقتي به حميد جواب مثبت دادم، يقين داشتم كه يقين داردبه اسلام. احساس مي‌كردم يك راهي است، مي‌خواهم بروم؛ احتياج به يك همراه دارم؛ يك همراه خوب.
همراهي‌اي كه دو نفر يكديگر را كامل كنند. دوستانم گاهي شوخي مي‌كردند؛ مي‌گفتند «فاطمه! به كي شوهر مي‌كني؟» مي‌گفتم «به كسي كه برايم معلم خوبي باشد. كسي كه از او چيز ياد بگيرم.» و حميد اين‌طور بود.

**********


اينا هم بخشي از كتاب نيمه پنهان ماه شهيد حميد باکری به روايت همسرش بود. راستی ميدونستين اين باکری ها ۳ برادر شهيدند مهدی(فرمانده) - حميد (فرمانده)- علی( از مبارزين پیش از انقلاب)


پيام هاي ديگران ()

مهدي


خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]