دل را زبيخودي سر از خود رميدن است*** آري علاج شوق گريبان دريدن است يا رب به كوي عشق گذر ده اسير دام***شيون براي عشوه او را خريدن است ياسي كه زرد گشته رخش از غم حبيب*** تقدير قصه دل آن نا شنيدن است

خدا نخواسته عشاق با هم بمونن - ياس زرد

 Ù†ÙˆØ§ÙŠ منتخب

 Ø¯Ø¹Ø§ÙŠ عهد



ياس زرد

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

قند عسل
دريچه‌اي به ملكوت
حاج حميد
روايت فتح
غريبستان
نجوا
ديده بان برج مينو
آبي آسموني
مجنون
زميني های آسمونی
نرگس
!! عقل كل !!
شهيد ادواردو آنيلي

 

چهارشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸۱

خدا نخواسته عشاق با هم بمونن

مي‍گفت:« در مكه از خدا چند چيز خواستم؛ يكي اينكه در كشوري كه نفَس امام نيست، نباشم؛ حتي براي لحظه‍اي بعد تو را از خدا خواستم و دو پسر ـ بخاطر همين هردفعه مي‍دانستم بچه‍ها چي هستند. آخر هم دعا كردم نه اسير شوم، نه جانباز.» اتفاقاً براي همه سؤال بود كه حاجي اين‍همه خط مي‍رود چطور يك خراش برنمي‍دارد. فقط والفجر4 بود كه ناخنشان بريد. آن شب اين‍را كه گفت اشك‍هايش ريخت. گفت: « اسارت وجانبازي ايمان زيادي مي‍خواهد كه من آن را در خود نمي‍بينم. من از خدا خواستم فقط وقتي جزو اولياءالله قرار گرفتم ـ عين همين لفظ را گفت ـ درجا شهيد شوم. »



حاجي براي رفتنش دعا مي‍كرد، من براي ماندنش. قبل از عمليات خيبر آمد به من و بچه‍ها سربزند. خانه ما در اسلام آباد خرابي پيدا كرده بود و من رفته بودم خانه حاج محمدعباديان ـ كه بعدها شهيد شد. حاجي كه آمدند دنبالم، من در راه برايش شرح وتفصيل دادم كه خانه اين طوري شده، بنايي كرده‍اند و الان نمي‍شود آنجا ماند. سرما بود. وسط زمستان. اما وقتي حاجي كليد انداخت و در را باز كرد، جا خورد. گفت: « خانه چرا به اين حال و روز افتاده ؟ » انگار هيچ كدام از حرف هاي مرا نشنيده بود!

رفتيم داخل خانه. وقتي كليد برق را زد و تو صورتش نگاه كردم، ديدم پير شده. حاجي با آن كه 28 سال سن داشت همه فكر مي‍كردند جوان بيست ودو، سه ساله است؛ حتي كمتر. اما من آن شب براي اولين‍بار ديدم گوشه چشم‍هايش چروك افتاده، روي پيشاني‍اش هم. همان جا زدم زير گريه، گفتم : «چه به سرت آمده ؟ چرا اين شكلي شده‍اي ؟ ». حاجي خنديد، گفت: « فعلاً اين حرف ها را بگذار كنار كه من امشب يواشكي آمده‍ام خانه. اگر فلاني بفهمد كله‍ام را مي‍كَند! » و دستش را مثل چاقو روي گلويش كشيد. بعد گفت: «بيا بنشين اين‍جا، با تو حرف دارم.» نشستم. گفت: « تو مي‍داني من الان چي ديدم ؟ » گفتم: «نه!» گفت: « من جدايي‍مان را ديدم.» به شوخي گفتم: «تو داري مثل بچه لوس‍ها حرف مي‍زني! » گفت: « نه، تاريخ را ببين. خدا هيچ وقت نخواسته عشّاق، آنهايي كه خيلي به هم دل‍بسته‍اند، با هم بمانند.» من دل نمي‍دادم به حرف‍هاي او. مسخره اش كردم. گفتم: « حالا ما ليلي و مجنونيم ؟» حاجي عصباني شد، گفت: « من هروقت آمدم يك حرف جدي بزنم تو شوخي كن! من امشب مي‍خواهم با تو حرف بزنم. در اين مدت زندگي مشتركمان يا خانه مادرت بوده اي يا خانه پدري من، نمي‍خواهم بعد از من هم اين‍طور سرگرداني بكشي. به برادرم مي‍گويم خانه شهرضا را آماده كند، موكت كند كه تو و بچه‍ها بعد از من پا روي زمين يخ نگذاريد، راحت باشيد.» بعد من ناراحت شدم، گفتم : «تو به من گفتي دانشگاه را ول كن تا باهم برويم لبنان، حالا ... » حاجي انگار تازه فهميد دارد چقدر حرف رفتن مي‍زند، گفت: « نه، اين‍طورها نيست. من دارم محكم كاري مي‍كنم. همين»

**********


اينا بخشي از كتاب نيمه پنهان ماه شهيد همت به روايت همسرش بود. به نظر شما ما وظيفه نداريم اونا رو كه اينقدر مديونشونيم دعا كنيم؟


پيام هاي ديگران ()

مهدي


خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]