دل را زبيخودي سر از خود رميدن است*** آري علاج شوق گريبان دريدن است يا رب به كوي عشق گذر ده اسير دام***شيون براي عشوه او را خريدن است ياسي كه زرد گشته رخش از غم حبيب*** تقدير قصه دل آن نا شنيدن است

ياس زرد

 Ù†ÙˆØ§ÙŠ منتخب

 Ø¯Ø¹Ø§ÙŠ عهد



ياس زرد

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

قند عسل
دريچه‌اي به ملكوت
حاج حميد
روايت فتح
غريبستان
نجوا
ديده بان برج مينو
آبي آسموني
مجنون
زميني های آسمونی
نرگس
!! عقل كل !!
شهيد ادواردو آنيلي

 

جمعه ٢٢ آذر ،۱۳۸۱

ژنرال

ژنرال ، اسم آن نگهبان را گذاشته بوديم ژنرال، عصبانی شده بود در را باز کرد آمد تو. تهديد کرد که اگر ساکت نشويد ميزنمتان. حليمه داد زد ٬ هان چيه ، کيو ميترسونی؟٬ نتوانست گستاخی او را تحمل کند.در سلول را پشت سرش بست و با کابلی که همراهش بود افتاد به جان ما، مثل ديوانه ها به سر و صورتمان ميزد و عربده ميکشيد.من تا ميتوانستم هر اتفاقی ميافتاد بلند بلند ميگفتم تا زندانيان ديگر بشنوند.معصومه را کنج گير آورده بود و ميزد. حليمه هميشه ناخن هايش را بلند نگه ميداشت و ميگفت ٬ميخواهم اگر عراقی ها به ما حمله کردند چشمشان را در بياورم ٬ يکدفعه حليمه دويد و چنگ انداخت در صورتش. معصومه هم پريد کابل را از دست ژنرال گرفت و شروع کرد به زدن او. او هم تا ديد هوا پس است از آنجا زد بيرون. به معصومه گفتم ٬زود کابل را بيانداز بيرون. ٬ اگر ميامدند ، مدرک جرم دست ما بود. کتک که خورده بوديم محکوم هم ميشديم.صورت و بدنمان زخمی شده بود. من ناخنم افتاده بود و خون ميآمد. جای کابل روی صورت حليمه کبود شده بود . باخون دستم روی دريچه نوشتم الله اکبر ، لا اله الا الله ميخواستم هر کس دريچه را باز کرد بيند....

****



چون دوستان خيلی خوششان آمده بود يک تيکه ديگر از کتاب دوره درهای بسته که خيلی جالب بود را نوشتم ولی نه تا آخرش هم وقت تایپشو نداشتم هم گفتم بلکه برويد کتابش را بخريد


پيام هاي ديگران ()

مهدي


پنجشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۱

دوره درهای بسته

روبروی پنجره ايستاد.بيرون تاريک بود.دلخور بود و خسته اما خوابش نمی آمد . نمی توانست بخوابدچراغ آسايشگاه را خاموش نمی کردند . نميتوانست ميان آن همه مرد بخوابد.احساس تنگی کرد. گوشه ی آسايشگاه سرش را روی زانوهايش گذاشت. حالا فرصتی پيدا کرده بود با خودش خلوت کند.

من هيچ وقت به اسارت فکر نکرده بودم فکر ميکردم هرکس برود جنگ يا شهيد ميشود يا مجروح. شب سختی بود نميدانستم چه بلايی سرم خواهد آمد.....

******




هنوز جدا نشده ، دلش تنگ شده بود. چقدر سعی کرده بود وابسته نشود. بالاخره فاطمه را صدا زدند. قلبش تند ميزد. جلوی در شلوغ بود. همه آمده بودند. دايی از ميان جمعيت راهش را بطرف او باز کرد. نگاه فاطمه دنبال کسی ميگشت. جای علی در کنار رويا خالی بود.


*******
****
**



دوره درهای بسته نام کتابی است بر اساس خاطرات فاطمه ناهيدی.روايت اسير شماره ۵۵۳۳ . باز هم روايت فتح کتابی استثنايی چاپ کرده، بخوانيد مطمئن باشيد ضرر نمي كنيد.


پيام هاي ديگران ()

مهدي


دوشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۱

... و او اينگونه بود

«حميد باكري از آلمان آمده.» اين را امروز توي دانشگاه شنيده بود. پس چه‌طور تا به حال او را نديده است؟ چه‌طور مريم چيزي نگفته؟ برف‌ها را كه از تميزي زير پايش قرچ قرچ مي‌كرد، با نوك كفشش به هم ريخت. كيفش را از شانه‌اش برداشت و مثل كوله‌پشتي انداخت پشتش. بعد، همان‌طور كه سرش به آسمان بود ـ خوشش مي‌آمد برف‌ها بخورد توي صورتش ـ پيچيد توي كوچة‌خودشان. فكر كرد نكند كسي او را ببيند؛ و سرش را راست گرفت. آن‌وقت حميد را ديد؛ سرش را فرو برده بود توي يقة كاپشنش و دست‌هايش را كه دراز بودند، توي جيب‌هايش قايم كرده بود. حتماً سردش بود، اما تند راه نمي‌رفت. فاطمه ذوق‌زده خنديد و براي او دست تكان داد. فراموش كرده بود حميد چه‌قدر خجالتي است. داد زد «حميد آقا؛ سلام!»
خيلي خوشحال بودم كه صحيح و سالم بود. زنده بود. من برادر نداشتم، به او احساس نزديكي مي‌كردم. ساده بودم. فكر مي‌كردم همة مردها مي‌توانند برادر آدم باشند. البته حميد با همة مردها فرق داشت. من دوستش داشتم. برايش نگران مي‌شدم. از اين كه صدمه ببيند مي‌ترسيدم. رفت و آمدهامان خيلي نزديك بود. از آلمان كه مي‌آمد، هميشه برايم كتاب مي‌آورد؛ يا اعلاميه‌هاي امام. از وقتي هم رفتم دانشگاه و شدم دانشجوي مذهبي و انقلابي، كه اين نزديكي بيش‌تر شد. حالا ديگر همفكر بوديم. قبل از آن، من در عالم ديگري بودم. فكر و ذكرم اين بود كه مهندس شوم؛ جيپ داشته باشم و بروم اين‌ور آن‌ور. مادرم مي‌گفت «آشپزي ياد بگير.» گوش نمي‌كردم. مي‌گفتم «من كلفت و نوكر مي‌گيرم. آشپزي ياد بگيرم چه كار؟» تأثيرات سينما بود شايد. حتي يك‌بار اصرار كردم به بابا كه بگذارد بروم خانة جوانان؛ براي آمادگي كنكور. بابا رفت آنجا را ديد. گفت «نه؛ حق نداري! تو آنجا نمي‌روي، آنجا جاي شماها نيست.»
بعد، سال اول دانشگاه كه شروع كردم كتاب‌هاي شريعتي را خواندن، همه چيز عوض شد. ديگر به دين طور ديگري فكر مي‌كردم. حال يك تشنه را داشتم. ولع عجيبي پيدا كرده بودم براي خواندن و فهميدن. دوست داشتم همه چيزم بر اساس اسلام باشد؛ نفس كشيدنم، زندگي كردنم.
سال دوم ديگر سفت و سخت مذهبي شدم؛ روسري بستم و شدم محجبه؛ مانتو تا سر زانو، روسري‌هاي بزرگ كه گره مي‌زديم زير گلومان و شلوار لي.
با همة‌ اينها، حميد باكري در دنيا آخرين كسي بود كه فكر مي‌كردم با او ازدواج كنم. يك روز تلفن كرد خانه‌مان؛ گفت با من كار دارد. خيلي وقت‌ها تلفني با هم صحبت مي‌كرديم، اما آن روز تعجب كردم. آن موقع حميد پاسدار شده بود. اوايل انقلاب بود. فكر كردم لابد اسم مرا در گروهي ديده، سؤال سياسي دارد از من. بعد حدس زدم بخواهد به واسطة من از يكي از بچه‌هاي دانشگاه خواستگاري كند. رفتم. خانة خواهرش بود. آمد؛ خيلي مرتب و مؤدب نشست روبه‌روي من، گفت «مي‌خواهم از شما درخواست ازدواج كنم.»
من نتوانستم جلوي خودم را بگيرم و زدم زير خنده. حميد باكري آرام، ساده، بي‌زبان؛ آن‌وقت من؟ حاضر جواب، شلوغ، پررو. از اين كه جرأت كرده بود اين را بگويد خوشم مي‌آمد. بعد ديدم او خيلي جدي است. گفتم «حميد آقا! اجازه بدهيد بروم بيرون، بر مي‌گردم.» و زدم بيرون.
خوابگاه بچه‌ها همان روبه‌رو بود. رفتم آنجا. هركس ماجرا را مي‌فهميد تعجب مي‌كرد. ظاهراً ما اصلاً با هم جور در نمي‌آمديم. اما همه دوستش داشتند. دخترها مي‌پرسيدند «فاطمه! مي‌خواهي چي بگويي؟»

گفتم «معلوم است. نه! حميد مثل برادر من است.» اما وقتي مي‌پرسيدند «مطمئني؟» نمي‌دانستم. مطمئن نبودم. مادرم كه ماجرا را فهميد، گفت «واي فاطمه! حميد خيلي پسر خوبيه.»
يك هفته‌اي گذشت. با خودم فكر كردم ما در بعضي مسائل سياسي با هم اختلاف نظر داريم. به او مي‌گويم من با بعضي نظرات سياسي تو مخالفم و تمام. رفتم و همين را گفتم. چشمتان روز بد نبيند؛ آن‌قدر حرف زد، حرف زد. هوا هم سرد بود و ما هم بيرون بوديم ـ توي محوطة دانشگاه ـ نصفش را گوش كردم، نصفش را اصلاً نفهميدم چي گفت. خودش خيلي جدي بود. يادداشت‌هايي با خودش آورده بود كه كمي از آن انتظاراتي بود كه از من داشت، يا لابد از هر دختر ديگري كه مي‌خواست با او ازدواج كند. بقيه هم در مورد خودش بود. نشسته بود ـ قبل از آن كه برود آلمان ـ تمام قوت و ضعف‌هاي شخصيتش را آورده بود روي كاغذ. به قول خودش مي‌خواسته وقتي پايش رسيد آلمان يادش نرود كيست و براي چي آمده. به من گفت «ببين فاطمه! مهم اين است كه جفتمان اسلام را قبول كنيم و با آن زندگي كنيم. بقية مسائل سياسي نظرند؛ نظرها هم براساس واقعياتند نه حقيقت‌ها. واقعيت هم كه هر روز عوض مي‌شود. پس اگر حقيقت را قبول كنيم، با واقعيت‌ها مي‌شود يك جوري كنار آمد.»
بعد از اين شروع كردم فكر كردن. آن‌وقت‌ها متشرع‌تر بودم. با خودم گفتم «بايد براي رد كردن حميد باكري يك اشكال شرعي پيدا كنم كه اگر آن دنيا از من پرسيدند حميد را چرا رد كردي، جواب داشته باشم.» اما آن اشكال شرعي را پيدا نكردم. فكر كردم او نبايد درخواست مي‌كرد؛ حالا كه كرده من بايد جواب جدي برايش داشته باشم.
حميد هميشه ادايم را درمي‌آورد؛ مي‌گفت جوابت مثل خانم بزرگ‌ها بود «ببينيد! من مي‌خواهم با كسي ازدواج كنم كه زندگي با او مرا يك قدم به تكامل نزديك‌تر كند.» واقعاً هم نيتم اين بود؛ نيت هر دومان بود كه به سوي انسان كامل شدن برويم. باورمان شده بود كه مي‌شود اين كار را كرد. دكتر شريعتي آمده بود علي و فاطمه را از آن بالا آورده بود و قابل دست‌رسشان كرده بود. باورمان شده بود كه ما هم مي‌توانيم؛ خانة ما هم مي‌تواند خانة علي و فاطمه باشد.
يادم هست من توي اتاقم يك عكس از «چه‌گوارا» زده بودم، يك عكس از شريعتي. مي‌خواستم روزي يك‌بار يادش بيفتم؛ يك فاتحه برايش بخوانم. احساس مي‌كردم او مرا به اينجا كشاند؛ برايم سؤال ايجاد كرد؛ شايد هم حقيقت‌ها را به من نداد، اما گفت كه اشتباه مي‌كني.
حميد ضربي به انگشت سبابه‌اش كه روي عكس بود داد؛ انگار مي‌خواست كلاه چه‌گوارا را از سرش بيندازد. گفت «خب؛ شريعتي قبول! چه‌گوارا را چرا زده‌اي؟»
فاطمه نگاهي به عكس كرد، نگاهي به او. داشت چيزهايي را كه مي‌خواست بگويد مزمزه مي‌كرد. مطمئن نبود بتواند حميد را قانع كند. گفت «خب به نظرم چه‌گوارا يك انسان كامل بود. يقين دارم امثال او اگر اسلام را مي‌شناختند، مي‌آمدند طرفش.»
حميد با سيم تلفن كه تاب برداشته بود داشت بازي مي‌كرد و فاطمه حس كرد خنده‌اش را با بدجنسي پشت لب‌هايش نگه داشته. وقتي ديد او ساكت شده گفت «فاطمه! اينها را بياور پايين. اگر قرار باشد تو عكس اينها را بزني، من هم عكس بقيه‌اي را كه برايشان احترام قائلم مي‌آورم مي‌زنم؛ آن‌وقت اينجا مي‌شود نمايشگاه. پس تو بياور پايين تا من هم بقيه را نياورم.»
فاطمه چيزي نگفت، اما اخم كرد. اين‌بار حميد خنده‌اش را نخورد. گفت «آخر همه كه از من و تو نمي‌پرسند چرا اين كار را كرده‌اي كه آن‌وقت تو همة اين چيزها را كه الان براي من گفتي بگويي. آنها همين را كه ديدند مي‌گويند بله؛ فلاني هم! آن قضاوتي را مي‌كنند كه خودشان دلشان مي‌خواهد. چه كاري است كه مردم را به تهمت و افترا بيندازيم؟»

به حرف‌هايش اعتماد كردم؛ اعتماد كردم كه يك راهي را مي‌توانم با او شروع كنم و تا آخر بروم. البته اين ماجرا مال بعد از ازدواجمان است، اما وقتي به حميد جواب مثبت دادم، يقين داشتم كه يقين داردبه اسلام. احساس مي‌كردم يك راهي است، مي‌خواهم بروم؛ احتياج به يك همراه دارم؛ يك همراه خوب.
همراهي‌اي كه دو نفر يكديگر را كامل كنند. دوستانم گاهي شوخي مي‌كردند؛ مي‌گفتند «فاطمه! به كي شوهر مي‌كني؟» مي‌گفتم «به كسي كه برايم معلم خوبي باشد. كسي كه از او چيز ياد بگيرم.» و حميد اين‌طور بود.

**********


اينا هم بخشي از كتاب نيمه پنهان ماه شهيد حميد باکری به روايت همسرش بود. راستی ميدونستين اين باکری ها ۳ برادر شهيدند مهدی(فرمانده) - حميد (فرمانده)- علی( از مبارزين پیش از انقلاب)


پيام هاي ديگران ()

مهدي


جمعه ۱٥ آذر ،۱۳۸۱

ياسي كه زرد گشته رخش از غم حبيب

دل را زبيخودي سر از خود رميدن است
آري علاج شوق گريبان دريدن است
يا رب به كوي عشق گذر ده اسير دام
شيون براي عشوه او را خريدن است
صد كاروان عشق ز منزل سفر نمود
كارم هنوز از پي ياريان دويدن است
بالم شكسته شد به دو تدبير نفس پست
باقي به دل هنوز اميد پريدن است
بيمار عشق نباشد هر آنكه دل
در زلف او نبست و اميدش رهيدن است
اي كاش مرغ شهادت ز حبس تن
آزاد گشته نجاتش پريدن است
ياسي كه زرد گشته رخش از غم حبيب
تقدير قصه دل آن نا شنيدن است


پيام هاي ديگران ()

مهدي


چهارشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸۱

خدا نخواسته عشاق با هم بمونن

مي‍گفت:« در مكه از خدا چند چيز خواستم؛ يكي اينكه در كشوري كه نفَس امام نيست، نباشم؛ حتي براي لحظه‍اي بعد تو را از خدا خواستم و دو پسر ـ بخاطر همين هردفعه مي‍دانستم بچه‍ها چي هستند. آخر هم دعا كردم نه اسير شوم، نه جانباز.» اتفاقاً براي همه سؤال بود كه حاجي اين‍همه خط مي‍رود چطور يك خراش برنمي‍دارد. فقط والفجر4 بود كه ناخنشان بريد. آن شب اين‍را كه گفت اشك‍هايش ريخت. گفت: « اسارت وجانبازي ايمان زيادي مي‍خواهد كه من آن را در خود نمي‍بينم. من از خدا خواستم فقط وقتي جزو اولياءالله قرار گرفتم ـ عين همين لفظ را گفت ـ درجا شهيد شوم. »



حاجي براي رفتنش دعا مي‍كرد، من براي ماندنش. قبل از عمليات خيبر آمد به من و بچه‍ها سربزند. خانه ما در اسلام آباد خرابي پيدا كرده بود و من رفته بودم خانه حاج محمدعباديان ـ كه بعدها شهيد شد. حاجي كه آمدند دنبالم، من در راه برايش شرح وتفصيل دادم كه خانه اين طوري شده، بنايي كرده‍اند و الان نمي‍شود آنجا ماند. سرما بود. وسط زمستان. اما وقتي حاجي كليد انداخت و در را باز كرد، جا خورد. گفت: « خانه چرا به اين حال و روز افتاده ؟ » انگار هيچ كدام از حرف هاي مرا نشنيده بود!

رفتيم داخل خانه. وقتي كليد برق را زد و تو صورتش نگاه كردم، ديدم پير شده. حاجي با آن كه 28 سال سن داشت همه فكر مي‍كردند جوان بيست ودو، سه ساله است؛ حتي كمتر. اما من آن شب براي اولين‍بار ديدم گوشه چشم‍هايش چروك افتاده، روي پيشاني‍اش هم. همان جا زدم زير گريه، گفتم : «چه به سرت آمده ؟ چرا اين شكلي شده‍اي ؟ ». حاجي خنديد، گفت: « فعلاً اين حرف ها را بگذار كنار كه من امشب يواشكي آمده‍ام خانه. اگر فلاني بفهمد كله‍ام را مي‍كَند! » و دستش را مثل چاقو روي گلويش كشيد. بعد گفت: «بيا بنشين اين‍جا، با تو حرف دارم.» نشستم. گفت: « تو مي‍داني من الان چي ديدم ؟ » گفتم: «نه!» گفت: « من جدايي‍مان را ديدم.» به شوخي گفتم: «تو داري مثل بچه لوس‍ها حرف مي‍زني! » گفت: « نه، تاريخ را ببين. خدا هيچ وقت نخواسته عشّاق، آنهايي كه خيلي به هم دل‍بسته‍اند، با هم بمانند.» من دل نمي‍دادم به حرف‍هاي او. مسخره اش كردم. گفتم: « حالا ما ليلي و مجنونيم ؟» حاجي عصباني شد، گفت: « من هروقت آمدم يك حرف جدي بزنم تو شوخي كن! من امشب مي‍خواهم با تو حرف بزنم. در اين مدت زندگي مشتركمان يا خانه مادرت بوده اي يا خانه پدري من، نمي‍خواهم بعد از من هم اين‍طور سرگرداني بكشي. به برادرم مي‍گويم خانه شهرضا را آماده كند، موكت كند كه تو و بچه‍ها بعد از من پا روي زمين يخ نگذاريد، راحت باشيد.» بعد من ناراحت شدم، گفتم : «تو به من گفتي دانشگاه را ول كن تا باهم برويم لبنان، حالا ... » حاجي انگار تازه فهميد دارد چقدر حرف رفتن مي‍زند، گفت: « نه، اين‍طورها نيست. من دارم محكم كاري مي‍كنم. همين»

**********


اينا بخشي از كتاب نيمه پنهان ماه شهيد همت به روايت همسرش بود. به نظر شما ما وظيفه نداريم اونا رو كه اينقدر مديونشونيم دعا كنيم؟


پيام هاي ديگران ()

مهدي


چهارشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸۱

التماس دعا



دوشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸۱

القدس لنا

يكي مي گفت اسرائيليا از سال 1948 بعد از جنگ جهاني شروع
كردن به خريد زميناي فلسطينيا و چون پولش رو دادن حقشونه !
اون يكي ميگفت با اون قيمتهاي كمي كه فلسطينيا بدليل ترس از
اون جو مجبور به فروش زميناشون شدن حق با فلسطينياس
خوب پس مساله ميشه اينكه بايد صحت اين حرف بررسي بشه
فكر مي كنين يه دادگاه صلاحيت انجام اين كار رو داره ؟

اينا حرفای يکی از دوستانه که خواسته جواب بدم، ولی خدا وکيلی جواب دادن به اين مطلب خودش چند تا مقاله اس
در حد سوادم و خيلی خيلی کوتاه بخوام جواب بدم اينه:
۱ـ کشور فلسطين بدون رضايت صاحبان و ساکنانش به قيموميت انگليس در آمد که آنها هم بدون توجه به اصول مردم سالاري در شرايطي ديكتاتور منشانه فلسطين را مجبور به پذيرش مهمانهاي ناخوانده از سراسر دنيا كردند و بدون در نظر گرفتن راي اكثريت اسرائيل را به رسميت شناختند.
۲ـ از اين كه بگذريم اسرائيل بيشترين نقض حقوق بشر را داشته ولي از حمايت مدعي كدخدايي جهان برخوردار است. از نگاه يك اوپايي دولت اسراييل رسميت دارد ولي شهروندان خود را بي هيچ ملاحظه اي ميكشد. بحث فعلی کشتار فلسطينيان با سلاحهاي غير متعارف و يا كشتار غير نظاميان و ... است.
۳ـ اين طرح بحث وقتي مطلوب است كه تمام اراضي يا حداقل بيشتر آن قانونا واگذار شده باشد. در حاليكه طرح ايران مبني بر رفراندوم از تمام ساكنين قانوني بعد از ۱۹۴۸ ناظر بر همين است كه بيشتر جمعيت و زمينها هم در آن زمان مربوط به فلسطينيان بوده است. اخبار تخريب خانه فلسطينيان به زور و ساخت شهركهاي صهيونيسم نشين را حتما خونده ايد

****************



خيلي حرف زدم اگه آقا نيما مايل بود بيشتر بحث كنيم يه قرار بذاره برايه چت. راستي يه نمايشگاه در لانه جاسوسي گذاشته اند ديدنيه، به اسم “زيتون سرخ” با تصوير و سند خيلي از اين بحثا رو روشن كرده


پيام هاي ديگران ()

مهدي


یکشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸۱

يا قدس انا قادمون

حسين يا همون قند عسل خودمون يه چيزای خوبی درباره قدس نوشته بود گفتم منم چند نکته بگم:
فلسطين نقطه مرزي تمدن اسلامي با تمدن غرب است . همون كه بوش ازش به جنگ صليبي جديد ياد كرد خط اول جنگش اونجاست. و چون غرب( با نگاه تمدني نه جغرافيايي) كه سنبلش صهيونيسم است ايرانو قلب تمدن اسلامی ميدونه بی شک اگر مشکل فلسطين براش حل بشه به جنگ نظامی به ما رو مياره. همونطور که الان هم شارون خيلی رسمی از آمريکا و جهان خواست بعد عراق با ايران بجنگند. البته اين بحث اثباتش يه سخنرانی ۲ ساعته است که اينبارو من بيخيالش ميشم
يه جمله جالب از امام ديدم درباره امام موسی صدر بعد از ربوده شدن ايشان، آرزو کرده بودند روزی با ايشان و امت اسلامی در قدس نماز بخوانند ، امام که رفت ، ولی ما هنوز به زنده بودن امام موسی صدر اميدواريم و به بازگشت موعودمان چشم انتظار


پيام هاي ديگران ()

مهدي


شنبه ٩ آذر ،۱۳۸۱

۱۰ سيخ کباب

سينه را صاف کرد و گفت:« آقا ۱۰ سيخ کباب با ۷ تا سنگک» سيد هم گفت « يه سيخ با نصف نون» مرد خنديد و گفت « تو که شرو نکرده باختي» سيد فقط خنديد
سيد سيزدهمين سيخ را سفارش داده بود ولی مرد هنوز تو هفتمی مونده بود که گفت « قبول تو بردی ولی فلسفه اين که يه سيخ يه سيخ سفارش ميدادی چی بود؟»
سيد خنديد و گفت « چربی ماسيده تو گلو ميموند، اگه يکی يکی بياره داغس و راحت ميشه خورد»

*************



امروز مراسم بزرگداشت شهادت اين سردار رشيد اصفهان بود. مردی که عناوينی چون مهندس و ... نتوانست او را از دفاع از ميهن باز دارد و خشونت جنگ ذره ای از لطافت و شوخ طبعيش کم ننمود. اگرچه اهل سلوک و عرفان بود اما اين خاطره را انتخاب کردم تا بعد ناشناخته امثال او را يادآوری کنم
از احيا که فارغ شديم با دو نفر از دوستان به سمت بهشت زهرا رفتيم و اذان صبح را بر مزار او گفتم. باران آنقدر زيبا ميباريد که خود را در آن تاريکی فراموش ميکردی...
حسن ( يکی از آن دو دوستم ) ميگفت در شب قدر کلی توبه ميکنيم ولی از فردا دوباره ...

خدايا خودت دستمان را بگير



پيام هاي ديگران ()

مهدي


دوشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۱

ببخشند گنه می بنوش

امشب که ميخواستم به احيا برم يک تفال زدم غزل زير آمد:
هاتفی از جانب ميخانه دوش
گفت ببخشند گنه می بنوش
لطف خدا بيشتر از جرم ماست
نکته سربسته چه دانی خموش
رندی حاقظ نه گناهی است صعب
با کرم پادشه عيب پوش

**********
رفتم کوی دانشگاه ، استاد امجد احيا ميگرفت( قابل توجه بعضيها که فکر ميکردند شريف يا علامه طباطبايی بهترين دانشگاه است ، اين يک نمونه ديگر که در خور دانشگاه تهران فقط لغت بهترين ميباشد).
يك شعر خوند كه :
مباش در پي آزار و هر چه خواهي كن
كه در شريعت ما غير از اين گناهي نيست
بعد گفت مردم آزاري بده، تهمت بزني مردم آزاري كرده اي پس نكن، و .... تا رسيد كه اگر ميخواهي امام زمان را آزار ندهي گناه نكن تا با ديدن پرونده ات ناراحت نشود. خوب حافظ جان از اول ميگفتي هيچ گناهي نكن ديگه، اين شعر ديگه چي بود؟


پيام هاي ديگران ()

مهدي


یکشنبه ۳ آذر ،۱۳۸۱

شب قدر

سفره مهمونيو دارن جمع ميکنن، ما که هنوز استفاده نکرديم. اين چند روز باقی مونده يه حال و هوای غمناکی داره،ماه رمضون با خود شادی مياره ولی وقتی ميره...
تنها چيزی که نصيبمان شد ۴ کيلو اضافه وزن بود و تغيير در ساعت خوردن ، کاش قدرشو بيشتر ميدونستيم


پيام هاي ديگران ()

مهدي


شنبه ٢ آذر ،۱۳۸۱

خدا معدل اين ترمو بخير کنه

چند شبه حال وبلاگ نويسی ندارم. نمی دونم چرا يه جورايی دلم گرفته
تابستان يک پنجاه تايی از نوجوانان ۱۳ تا ۱۷ سال را در يک پايگاه تابستونی آموزش فتوشاپ ميدادم. مسئول پايگاه هم خودم بودم و ۱۰ تا کلاس ديگه هم دائر بود. هر هفته هم ميبرديمشون اردو. پنجشنبه ای افطار مهمون اونا بوديم و خاطرات تابستونو زنده کرديم. واسه همينم با بچه های وبلاگها به جمکران نيومدم.
جمعه هم با بی حوصلگی گذشت.شنبه صبح يک ايميل از يکی از دوستان رسيد خيلی خوشحال شدم آنقدر حواسم پرت اينترنت شد که به کلاس اولم نرسيدم
خدا معدل اين ترمو بخير کنه


پيام هاي ديگران ()

مهدي


خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]